داستان اسب سیاه داستان گویی در فارسی و شکوفایی خلاقیت

Viewing 1 reply thread
  • Author
    Posts
    • #110378

      داستان اسب سیاه به عنوان فعالیت آموزشی داستان گویی در زبان فارسی در انجمن آموزش زبان فارسی برای غیر فارسی زبانان به شکل داستان ناتمام که فارسی آموزان باید این داستان را ادامه دهند و به پایان برسانند.

      داستان اسب سیاه

      شایان پسری 12 ساله بود که در شهر تهران زندگی می کرد. او از زندگی در شهر زیاد راضی نبود و خیلی دوست داشت تا تجربه زندگی در روستا را نیز داشته باشد.

      پدرش به شایان قول داد که اگر با معدل بالایی در امتحان های پایان ترم قبول شود، برای تعطیلات تابستان، او را به روستای محل زندگی پدر شایان در استان آذربایجان شرقی می برد تا شایان بتواند از طبیعت روستا و آب و هوای خوب آنجا لذت ببرد.

      شایان هم برای رسیدن به این آرزو، به سختی درس خواند و با معدل بالای 19.5 در امتحان های پایان ترم قبول شد. در هفته اول تابستان، شایان به همراه خانواده به روستا رفتند.

      شایان خیلی هیجان زده بود و خیلی دوست داشت که با تیزپا، اسب سیاه رنگ پدربزرگ، سوارکاری کند. به همین دلیل، وقتی به روستا رسید، خیلی زود به سمت استبل اسب ها رفت تا تیزپا را ببیند.

      پدر و پدربزرگ شایان نیز، به همراه او، به استبل رفتند و از شایان پرسیدند که آیا می خواهد بر پشت تیزپا سوار شود.

      شایان خیلی دوست داشت که با تیزپا اسب سواری کند، ولی تا حالا اسب سواری نکرده بود و خیلی می ترسید.

      شایان با ترس و لرز، رو به پدر و پدربزرگش کرد و گفت:

      ادامه داستان اسب سیاه را به زبان خود بنویسید.

    • #110431
      Samira Ghafari
      Participant

      ولی من اسب سواری بلد نیستم. شایان گفت. خوب من به تو یاد میدهم. پدر بزرگ گفت. پدر بزرگ شایان را روی تیزپا برد و تیزپا را دور باقی برد. شایان اول ترسیده بود ولی کم‌کم به شایان خوش گذشت. پدر بزرگ به شایان یاد داد که چجوری اسب ها را هدایت کرد. بعد از مدتی شایان یاد گرفت تا اسب را آرام برآمد. ولی شایان باید خیلی بیشتر باید تمرین میکرد که اسب سواری را یاد بگیرد. بعد از یک هفته خانواده ی شایان از پدر بزرگ و تیز پا خداحافظی کردند و به خانه برگشتند

      • #110502

        عالی نوشتی امیرعلی! خلاقیت در داستان نویسی بسیار مهم است. خیلی لذت بردم. این داستان فارسی رو خیلی خوب فهمیدی و با خلاقیت خیلی خوب خودت، تونستی این داستان رو به پایان برسونی. من از داستانی که نوشتی، این نتیجه رو می گیرم که نباید اجازه بدهیم که ترس، مزاحم پیشرفت ما بشه. بلکه باید با کمک دیگران و تلاش خودمون، بر ترس خود پیروز بشیم و با اون مبارزه کنیم. شاید شایان در این داستان، در آینده یه اسب سوار حرفه ای بشه چون خاطره خیلی خوبی از این تابستان به دست آورده.

        اشتباه های کوچیکی که انجام دادی رو در پایین توضیح میدم:

        باق = باغ

        پدربزرگ به شایان یاد داد که چجوری اسب ها رو هدایت کند / کنه

        شایان یاد گرفت تا اسب را آرام براند؟

Viewing 1 reply thread
  • You must be logged in to reply to this topic.
Categories:

This page was published on by