Reply To: داستان فارسی مبارزه با ترس – آموزش زبان فارسی

#105150
Hajar Aziz Zanjani
Participant

ژاله بیشتر ترسید و خودش را عقب کشید. بچه گربه همچنان میو میو می‌کرد و به ژاله خیره شده بود.

ژاله با ناراحتی فریاد زد: “بسه، بسه. از این جا برو”

ولی بچه گربه زبان او را نمی فهمید. بارش برف تندتر می‌شد و ژاله باید به خانه برمی‌گشت. او در این دو راهی مانده بود که بچه گربه را تنها بگذارد، یا این که ترسش را کنار گذاشته و او را با خود ببرد.

Categories:

This page was published on by