حکایت شیر و روباه و گرگ از مثنوی مولانا | بازنویسی ساده

حکایت شیر و روباه و گرگ از مثنوی مولانا | بازنویسی ساده

در این پست آموزشی، حکایت شیر و گرگ و روباه از مثنوی معنوی مولانا را با زبانی ساده و مناسب زبان‌آموزان غیرفارسی‌زبان بخوانید. این درس شامل متن ساده‌نویسی‌شده حکایت، ویدیوی آموزشی، پیام اخلاقی و عرفانی داستان، پرسش‌های درک مطلب و فهرست واژگان فارسی با معنی و توضیحات ساده است. با مطالعه این حکایت آموزنده، با …

ادب لقمان | بازنویسی ساده و امروزی یک حکایت از گلستان سعدی

ادب لقمان | بازنویسی ساده و امروزی یک حکایت از گلستان سعدی

حکایت ادب لقمان از گلستان سعدی، داستانی آموزنده درباره ادب، فروتنی و رفتار نیک با دیگران است. در این پست، این حکایت به زبان فارسی ساده و امروزی بازنویسی شده تا برای زبان‌آموزان فارسی مناسب باشد. با خواندن این داستان، با واژگان و اصطلاحات کاربردی فارسی آشنا می‌شوید و می‌توانید درباره پیام اخلاقی آن گفتگو …

داستان گراز وحشی و روباه با ویدیو و نسخه انگلیسی

The Wild Boar and the Fox by Aesop for ESL Students

داستان گراز وحشی و روباه برای آموزش زبان فارسی به کودکان و نوجوانان برگرفته از داستانهای ساده و آموزنده ازوپ به همراه ویدیوی آموزشی، لیست واژگان جدید، نسخه انگلیسی برای پرورش کودک دوزبانه و پرسش برای درک مطلب مترجم: دکتر محمد حسین حریری اصل نسخه انگلیسی داستان گراز وحشی و روباه برای خواندن نسخه انگلیسی …

داستان جغد دانا برای آموزش زبان فارسی به کودکان

داستان جغد دانا برای آموزش زبان فارسی به کودکان و نوجوانان به همراه ویدیو و لیست واژگان

داستان جغد دانا برای آموزش زبان فارسی به کودکان و نوجوانان برگرفته از داستانهای ازوپ به همراه ویدیو، لیست واژگان جدید، و نسخه انگلیسی مناسب برای پرورش کودک دوزبانه مسلط به فارسی و انگلیسی در مدرسه دوزبانه فارسی و انگلیسی مترجم: خانم هاجر عزیز زنجانی نسخه انگلیسی داستان جغد دانا برای خواندن نسخه انگلیسی داستان …

داستان کودک دانا برای آموزش آنلاین زبان فارسی در کلاس های آنلاین

Learn Farsi online story smart child at LELB Society

داستان کودک دانا برگرفته از مخزن الاسرار نظامی داستان کودک دانا سال ها پیش، در یک روز زیبای آفتابی، پسربچه ای به نام امیر، برای بازی با دوستانش بیرون رفت. آن ها داشتند گرگم به هوا بازی می کردند و با شادی به هر طرف می دویدند که ناگهان پای امیر، به سنگی گیر کرد …