داستان فارسی دوستی واقعی برای آموزش فارسی

Viewing 5 reply threads
  • Author
    Posts
    • #103906

      در یک جنگل سرسبز، حیوانات زیادی زندگی می کردند. در این جنگل، یک خرگوش، لاک پشت، آهو و کلاغ خیلی با هم دوست بودند. آن ها هر روز با هم غذا می خوردند و با هم بازی می کردند.

      یک روز صبح، خرگوش و لاک پشت صبحانه را آماده کردند. کلاغ هم آمد. آن ها منتظر آهو بودند، ولی آهو نیامد.

      لاک پشت از خرگوش پرسید:

    • #104240
      Marzieh Ebtelahi
      Participant

      آهو کجاست؟

      خرگوش گفت: من نمی دانم آهو کجاست

      ولی می‌توانیم منتظر بمانیم.

      چون نمی‌دانستند گه خرس آهو را جوریه است.

      • #104241

        آفرین کیان، خوب داستان رو ادامه دادی

        فقط شکل درست جمله آخر را ببین:

        چون نمی دانستند که خرس آهو را خورده است.

    • #104244

      کلاغ با قار قار به دوستانش گفت: بیایید یک دوری در جنگل بزنیم و آهو را پیدا کنیم.

      لاک پشت، خرگوش و کلاغ همه جا را به دنبال آهو گشتند. آن ها خرس را دیدند و از او پرسیدند؟ «خرسی تو خبر داری آهو کجاست؟» خرس جواب داد: «نه من آهو را ندیدم.«

      کلاغ به خرسی گفت: تو که آهو را نخوردی؟

      خرسی خندید و گفت: نه من که آهو نمی خورم. من ماهی و عسل دوست دارم.

      دوستان آهو باز به راه خود ادامه دادند تا بتوانند آهو را پیدا کنند تا این که کلاغ آهو را دید که در دام شکارچی ها افتاده است.

      کلاغ خبر را برای دوستانش برد و آن ها باید برای نجات آهو فکری می کردند.

    • #104279
      tahereh hemmati
      Participant

      دوستانه آهو با هم مشورت کردند.

      و تصمیم گرفتند برای نجات آهو ‍‍از موش کمک بگیرند.کلاغ به همراه دوستانش پیش موش رفتند و ماجرا را برای موش تعریف کردند.

      موش رفت و تمام طنابها را با دندانهای تیزش جوید و آهو را نجات داد.

      • #104285

        آفرین پوریا، چه فکر خوبی کردند!

        دوستانه آهو –> دوستان آهو

    • #104286

      همگی از نجات آهو خوشحال بودند. آن ها از موش خواستند که برای نهار، مهمان شان باشد.

      آن ها در حال صحبت کردن بودند و یادشان رفته بود که شکارچی ها به آنجا برمی‌گردند.

      ناگهان کلاغ شکارچی ها را دید که به دوستانش نزدیک می شود.

      کلاغ با قار قار دوستانش را خبر داد که خیلی زود فرار کنند.

      همگی پا به فرار گذاشتند. ولی لاک پشت نمی‌توانست تند راه برود.

      کلاغ که از بالا همه چیز را می دید، دوستانش را صدا زد و گفت: “صبر کنید، لاک پشت جا مانده. الان شکارچی ها به او می رسند”

    • #104956
      sahar farhadi
      Participant

      آن ها باید به لاک پشت کمک می کردند. خرگوش گفت من تند می دوم و می توانم آدم ها را دنبالم جای دیگری ببرم.

      آهو گفت: من هم لاک پشت را نجات می دهم.

      کلاغ گفت: خرگوش هر جا که آدم ها به تو نزدیک شدند من قار قار می کنم با صدای من حواس آن ها پرت شده و تو جایی قایم بشو.

      آن ها با کمک همدیگر از دست آدم ها فرار کردند. آن ها برای نهار زیر درخت جمع شدند و خیلی خوشحال بودند که همه با هم هستند.

Viewing 5 reply threads
  • You must be logged in to reply to this topic.
Categories:

This page was published on by