داستان قدر آسایش داستان قدر آسایش روزی، روزگاری، پادشاهی برای سفری تفریحی، به دریاچه ای عظیم رفت. او روی عرشه ی کشتی نشسته بود و محو زیبایی طبیعت شده بود. تصویر آسمان روی آب درخشان دریاچه افتاده بود و نور خورشید به آن زیبایی دوچندان می داد. آب آن آنقدر زلال و پاکیزه بود که می شد حرکت ماهی های ریز درون آب را دید. https://www.youtube.com/watch?v=pgU3IG-b-Cg مرغ های ماهیخوار سر و صدایی نشاط انگیز ایجاد می کردند. در دوردست ها، درختانی بلند و کوهی سر به فلک کشیده دیده می شد و نسیمی خنک از آن سمت می وزید. اما ...
