داستان سنجاب کوچولوی نترس برای کودکان که توسط مدرس فارسی LELB Society نوشته شده برای آموزش کودکان در مقابله با اضطراب جدایی است. داستان سنجاب کوچولوی نترس به کودکان می آموزد که هنگام تنهایی و جدایی از مادر نترسند. کودکان یاد می گیرند که با بازی و نقاشی خود را سرگرم کنند.
نویسنده داستان: خانم هاجر عزیز زنجانی
اضطراب و نگرانی در کودکان یک امر طبیعی می باشد. گریه و ناراحتی شدید کودکان در هنگام ترک والدین بویژه مادران با راهکارهای موثر قابل کنترل می باشد. آموزش کودکان با داستان یکی از راه های موثر برای آشنایی و خودآگاهی کودکان در برخورد با ترس، اضطراب و نگرانی هایشان می باشد.
ویدیوی داستان سنجاب کوچولوی نترس
داستان سنجاب کوچولوی نترس برای کودکان با ویدیوی آموزشی و تصاویر جذاب طراحی و تدوین شده است. بنابراین، کودکان با برقراری ارتباط با شخصیت سنجاب کوچولوی نترس به طور خودآگاه می آموزند که چگونه در خانه یا مدرسه بدون حضور والدین به کارهایشان برسند.
داستان سنجاب کوچولوی نترس
در یک جنگل انبوه، پر از درختان بلند و سرسبز، سنجاب کوچولویی به اسم تینا با مادرش زندگی می کرد. تینا، سنجابی شاد و بازیگوش بود. اما، تینا از تنها ماندن و گم شدن در جنگل خیلی می ترسید.
هر بار که مامان سنجاب برای جمع کردن بلوط یا گردو به جنگل می رفت، قلب تینا از ترس تند تند می زد. سنجاب کوچولو با گریه و ناراحتی از مادرش میخواست که پیش او بماند.
یک روز صبح، مثل همیشه، مامان سنجاب آماده رفتن به جنگل شد. تینا با ناامیدی به مادرش نگاه کرد و گفت: “مامان، من خیلی می ترسم. میشه لطفا نری؟”
مامان سنجاب با آرامش به تینا گفت: “دختر نازم، من باید برای پیدا کردن غذا بیرون بروم. مگه تو گرسنه نیستی؟ هیچی برای خوردن نداریم. پس توی خونه بمون. بازی کن و نقاشی بکش. من زود بر می گردم و برات بلوط و گردوهای خوشمزه میارم.”

مامان سنجاب یک گردنبند زیبا با یک سنگ به تینا داد و گفت: “این سنگ جادویی است. هر وقت که احساس ترس یا تنهایی کردی، اون رو تو دستت بگیر و به من فکر کن. من صدای تو رو می شنوم و بهت جواب میدم. پس تو دیگه تنها نخواهی بود.”
تینا گردنبند را به گردنش انداخت و با نگرانی از مادرش خداحافظی کرد. مامان سنجاب هم تینا رو بوسید و راهی جنگل شد. تینا با ناراحتی به رفتن مادرش نگاه کرد.
تینا یک نفس عمیق کشید و به خودش گفت: “من می تونم به تنهایی کارهام رو انجام بدم. من شجاع هستم!”
تینا تصمیم گرفت که با اسباببازی هایش بازی کند تا زمان زودتر بگذرد. او با عروسک هایش مهمانی راه انداخت، با ماشینهایش مسابقه داد و کتابهای داستانش را خواند.

تینا بعد از مدتی از بازی کردن خسته شد. تینا از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد. هیچ خبری از آمدن مامان نبود. نگرانی و ترس دوباره به سراغش آمد. همون موقع، دوست گنجشکش را دید. گنجشک کوچولو یک دوری روی شاخه ها زد و پشت پنجره نشست.
گنجشک کوچولو به تینا گفت: چه گردنبند سنگی خوشگلی داری. تینا یاد سنگ افتاد و آن را محکم در دستهایش گرفت. تینا در دلش مامان را صدا کرد و گفت که من نمی دونم چیکار کنم؟
تینا صدای مادرش را شنید که به او گفت: “می تونی نقاشی من رو بکشی که سبدی پر از میوه برات میارم.” تینا به سراغ دفتر نقاشیش رفت. تینا آنقدر مشغول نقاشی کشیدن شد که فراموش کرد تنهاست.
زنگ خانه که زده شد، تینا تازه یادش افتاد که مامان خونه نبود. تینا در را باز کرد. تینا با دیدن مامان سنجاب با سبدی پر از بلوط و گردو ذوقزده شد. تینا محکم مامان را بغل کرد و گفت: “من دیگه از تنها موندن نمیترسم. با این گردنبند جادویی، تو همیشه پیش من هستی. حتی زمانی که نمیتونم ببینمت.”
مامان سنجاب او را بوسید و گفت: “آفرین دختر شجاعم! خوشحالم که از پس تنهایی ات براومدی. ولی، این سنگ جادویی نیست و هیچ کاری نکرده. تو خودت با شجاعت تونستی فکر ترسیدن رو کنار بگذاری.”
تینا با خوشحالی نقاشیش را به مامان نشان داد. مامان سنجاب هم از دیدن عکس خودش با یک سبد پر از قلب خوشحال شد و به تینا گفت: “سنجاب کوچولوی نترس من، اگه ترسیده بودی، من الان به جای این نقاشی قشنگ، یک دختر گریون و بد حال داشتم.”
پرسش های داستان سنجاب کوچولوی نترس
- سنجاب کوچولوی نترس موقع خداحافظی با مامان چیکار می کرد؟
- مامان برای رفتن به جنگل چه چیزی به سنجاب کوچولو داد؟
- چرا مامان به سنجاب کوچولو گردنبند سنگی داد؟
- سنجاب کوچولوی نترس موقع تنهایی چه کارهایی انجام داد؟
- شما وقتی تنها در خانه هستید، چه کارهایی انجام می دهید؟
سنجاب کوچولوی نترس موقع خدافظی با مامان، نقاشی می کشید و بازی می کرد.
مامن برای رفتن به جنگل، یک گردنبند با سنگ جادویی به تینا داد.
مامان سنجاب به دخترش یک گردنبند سنگی داد برای که (تا؟) تینا هر وقت احساس ترس و تنهایی داشت، بتواند این گردنبند را در دست بگیرد و به مادرش فکر کند.
سنجاب کوچولوی نترس هنگام تنهایی زیاد نقاشی می کشید.
من هر وقتی تنها خانه هستم، آشپزی می کنم یا استراحت می کنم.
مثل همیشه، خوب و کامل به کامنت ها پاسخ دادید. بازخورد من درباره کامنت یا دیدگاه شما
خدافظی = خداحافظی – البته ممکن است خواسته باشید به شکل غیر رسمی این واژه را بنویسید
مامن = مامان
برای که = برای اینکه
تینا ازبز تنها ماند نترسید. برای مادرش نقاشیکشیدت
آفرین تیارا جان، کاملا درست نوشتی. تینا از تنها ماندن نترسید. برای مادرش نقاشی کشید.
سنگ
بله درسته. گردنبند سنگی باعث شد که تینا کوچولو از چیزی نترسه
سنجاب
بله درسته. این داستان درباره تینا کوچولو بود که یک سنجاب بود