Reply To: داستان فارسی دوستی واقعی برای آموزش فارسی

#104286

همگی از نجات آهو خوشحال بودند. آن ها از موش خواستند که برای نهار، مهمان شان باشد.

آن ها در حال صحبت کردن بودند و یادشان رفته بود که شکارچی ها به آنجا برمی‌گردند.

ناگهان کلاغ شکارچی ها را دید که به دوستانش نزدیک می شود.

کلاغ با قار قار دوستانش را خبر داد که خیلی زود فرار کنند.

همگی پا به فرار گذاشتند. ولی لاک پشت نمی‌توانست تند راه برود.

کلاغ که از بالا همه چیز را می دید، دوستانش را صدا زد و گفت: “صبر کنید، لاک پشت جا مانده. الان شکارچی ها به او می رسند”

Categories:

This page was published on by