داستان فارسی مبارزه با ترس – آموزش زبان فارسی

Viewing 5 reply threads
  • Author
    Posts
    • #104958

      ژاله دختری هشت ساله بود که با مادرش تنها زندگی می کرد. ژاله حیوانات را خیلی دوست داشت و به آنها غذا می داد، ولی وقتی ژاله دختری چهار ساله بود، گربه ای دست او را چنگ زد. ژاله از آن موقع به بعد، از گربه ها می ترسید و گربه ها را زیاد دوست نداشت.

      در یک روز سرد زمستانی، وقتی ژاله داشت از مدرسه برمی گشت، صدای میو میوی بچه گربه ای را شنید که داخل چاله ای گیر افتاده بود. هوا خیلی سرد و برفی بود و بچه گربه هم خیلی ضعیف و بیمار به نظر می رسید. بچه گربه، تنها بود و خبری از مادرش نبود.

      ژاله ناخودآگاه یاد گربه ای که چهار سال پیش دستش را چنگ زد افتاد و با خود گفت: «من اصلا از گربه ها خوشم نمی آد. حتما یه آدم دیگه، بچه گربه رو پیدا می کنه و بهش کمک می کنه!»

      با این حرف، ژاله از آنجا دور شد. هرچه دورتر می شد، صدای بچه گربه بلند و بلندتر می شد. ژاله به اطراف خود نگاه کرد. هیچ کس آنجا نبود. ژاله با ترس به سمت بچه گربه نزدیک شد. بچه گربه، زخمی، کثیف و ترسیده بود و با چشمان درشت خود، به ژاله نگاه می کرد.

      ژاله با خود گفت: «از این مسیر، هیچ عابری رد نمی شه. اگه من بهش کمک نکنم، حتما از سرما و گرسنگی می میره!

    • #105001

      ژاله از نزدیک شدن به بچه گربه می ترسید، اما از آن احساس ناراحتی هم می کرد. اگر خودش گرسنه و مریض بود و کسی به او کمک نمی کرد، بدتر می شد. وقتی مریض می شد، مادرش همیشه از او مراقبت می کرد و بدون اوحالش بدتر می شد. با این فکر تصمیم گرفت با ترس خود روبرو شود و آرام آرام به بچه گربه نزدیک شد.

      وقتی بچه گربه متوجه شد کسی به سمت او می رود، مدت طولانی به ژاله نگاه کرد. این باعث عصبی شدن ژاله شد چون گربه ای که چند سال پیش او را خراش داد هم همینطور به ژاله نگاه می کرد. وقتی بچه گربه بلند شد و دنبال او رفت، ژاله به آرامی به عقب برگشت و دوید اما بچه گربه به سمت او رفت و خودش را به پای او مالید و با خوشحالی صدایی کرد.

    • #105150
      Hajar Aziz Zanjani
      Participant

      ژاله بیشتر ترسید و خودش را عقب کشید. بچه گربه همچنان میو میو می‌کرد و به ژاله خیره شده بود.

      ژاله با ناراحتی فریاد زد: “بسه، بسه. از این جا برو”

      ولی بچه گربه زبان او را نمی فهمید. بارش برف تندتر می‌شد و ژاله باید به خانه برمی‌گشت. او در این دو راهی مانده بود که بچه گربه را تنها بگذارد، یا این که ترسش را کنار گذاشته و او را با خود ببرد.

    • #105308

      ژاله بدون فکر بچه گربه را گرفت و در ژاکتش انداخت. او به سرعت شروع به دویدن به خانه کرد.

      ژاله حرکت بچه گربه را در کتش احساس می کرد.

      او سعی کرد آرام باشد و فقط به رفتن به خانه فکر کند تا بتواند بچه گربه را از کتش بیرون بیاورد.

    • #105368

      وقتی ژاله به خانه رسید، مادرش از دیدن یک بچه گربه در دستان ژاله بسیار متعجب شد و گفت: من فکر کردم از گربه می ترسی! چرا یک بچه گربه با خودت آوردی؟

      ژاله گفت: من فکر می کنم که این بچه گربه مریض است و چون دلم برایش سوخت، او را به خانه آوردم.

    • #105380
      Hajar Aziz Zanjani
      Participant

      مادر ژاله با خوشحالی گفت: ” خیلی خوبه، ما اگه ازش مراقبت کنیم به زودی حالش خوب میشه.”

      ژاله خندید و خوشحال بود که با ترسش کنار آمده، خیلی با هیجان به طرف یخچال رفت و با ظرف شیر پیش مادر و بچه گربه برگشت.

      آنها از بچه گربه مراقبت کردند و او دوست خوبی برای ژاله شد.

Viewing 5 reply threads
  • You must be logged in to reply to this topic.
Categories:

This page was published on by